خاطرات امپول زدن شوهرم به من

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما


جهت سفارش تبلیغات با شماره در تماس باشید (ماهانه تنها....... تومان با بازدهی عالی)

ثبت تبلیغات لینکی در سایت تنها با ...... تومان در ماه

سال اول واهنمایی با یكی چت میكردم اولای یاهو و چت روم بِعد ١٢سال تو اینستا پیدا كردم طرفو زن و بچه داشت یاد دوران جاهلیت بخیر.  همه ی ما خاطرات چت رومو داریم 
مخصوصا من كه تنها بودمو وقتمو تلف میكردم
 
بعد ٤تا امپول تقریبا خوبم خوب
کاری میکنم بیمارام نسبت ب پزشک دیدشون عوض بشه 
کاری میکنم بچه ها عاشق امپول بشن 
دیگه نترسن
هیچ کدوم از بیمارام نترسن از امپول از سرم از هزینه های هنگفت 
تو خودت منو فرض کن  وقتی دارم ریه و مبحث رنتیک و میخونم
درس نیست.عشق ِ. دلیل زندگیه 
هدفی که براش ساخته شدمه 
داشتم مینوشتم چیزیو. ی لحظه ب فرم دستم و خودکاری که میرقصید روی کاغذم نگاه کردم فک کردم و تصور کردم اونی ک مینویسم درس نیست. داروِ، و اون کاغذ دفترچه بیمه اس 
حالا من بوی خوب کودکیتو
من و شوهرم به تازگی با دوستان خود برای افتتاح یتیم خانه ای به هند رفتیم. این تجربه زندگی ما را تغییر داد. یکی از بهترین خاطرات عمرم زمانی بود که من و شوهرم، پیل، پنجاه کودک را که به سمت خانه های جدید خود می دویدند تماشا کردیم، گویی به طرف مرکز دنیای دیسنی می دوند. وقتی برای اولین بار در تخت خواب های کاملاً جدیدشان دراز کشیدند لبخند شادی بر لبانشان بود. ما آنها را در آغوش می کشیدیم و به آنها برای ورود به زندگی جدید تبریک می گفتیم......بقیه در ادامه

سلام
بعد چندوقتی باز اومدم
تو این مدت هم نت نداشتم،هم حوصله ،هم وقت
مادر شوهرم تو بیمارستان بود.تو کما
دیگه بعد ده روزی فوت شد،و از دستش دادیم
خاله سارای من فوت شد.
خیلی سختی کشید.واسه من و امثال من حرفه.
از یه طرف دیابت داشت،از یه طرف کلیه هاش مشکل داشت.
از یه طرف ام اس داشت.
این اواخرم که بردنش دکتر دیدن که تومور داره تو سرش.خیلی هم بزرگ شده بود که به یه طرف مغزش فشار میاورد
همه دکترام گفته بودن باید عمل شه،اما معلوم نیس چی بشه.
که تا اون موقع هم

استاد گفته روز چهارشنبه باید امپول زدن و رگ گرفتن رو یاد بگیرین.گفت رو دست خانوما امتحان نمیکنیم چون رگشون باریکه و ممکنه چون دفعه اولتون هس به هم اسیب بزنین
گفت رو دست پسرای کلاس امتحان میکنین
حتی نمیتوتم فکرشو کنم که دست اقایxرو بگیرم و رگش پیدا کنم و امپول بزنم بهش.خیلی سخته خب:(
ترم قبل یه درس دیگه داشتیم من چون خیلی بد رگ هستم استاد منو مثال زد و منو اورد جلو همه پسر دخترا استینم زد بالا و ازم رگ گرفت.خیلی ب. بود.جلو همه خجالت کشیدم
اخه یه ب
خونه ی ما طبقه ی سوم خونه ی پدرشوهرمه ازین رو خیلی با شوهرم سره دخالت های خانوادش بحث و دعوا داشتم تا یه هفته پیش که یکی از فامیلاشون اومدند خونشون منم رفتم کمک مادر شوهرم از پسر فامیلشون خیلی بدشون میاد میگن یه پسر سی ساله که معلوم نیس هر شب و هرروز کجاست و چیکار میکنه و خیلی هیزه و این اراجیف و اینو بگم که من ازش چیزی ندیده بودم که باهاش بد شم بعد از افطار نشستم خستگیم رفع شه که اغا کیهان شروع کرد صحبت کردن و از درس و دانشگاه پرسیدن و مشاوره دا
دیروز که شوهرم داشت میرفت مسافرت دو روز  نمیومد خونه، بعد من همش تو فكر بودم تو خونه چى كم داریم بگم بخره كه نیاز نشه برم خرید ساعت اخرى بود كه میخاست بره مشغول شدیم،یه عملیات فورى داشتیم انجام میدادیم كه از پروازش عقب نمونه وسط كار من گفتم ( إ شامپو هم نداریم تو خونه ) اصلا حواسم به سكس نبود واى یه دفعه منفجر شدیم از خنده شوهرم میگفت دل به كار بده شامپو هم میخریم
خدایا شکرت
بعضی خاطرات می مانند...بعضی خاطرات هم می میرانند
کاش این خاطرات ماندنی باشند
خاطرات ماندنی با یاداوریشان دل را دوا ،روح را جلا،جسم را صفا می بخشند
ولی امان از خاطرات خوبی که می میرانند روح را...
نه فراموش میشوند و نه میشه بهشون رسید درسته به خاطره نمیشه رسید ولی به خاطرات نمی پیوندند بلکه نابود می کنند روح و جسم رو
از زندگی میندازن ادمو
فکر میکردم تنها درمانش زمانه
اما نه زمان هم تازه تر می کنن این یاد و خاطره ها رو
کاش از اول ....
خدای
سلام .به تازگی با وب اشنا شدم به طور کاملا تصادفی مهرسام هستم دندانپزشک. البته من از بچگی انشا نوشتنم خوب نبود همین جا عذر خواهی میکنم که نمیتونم خوب تعریف کنم. بعد از یک هفته کاری با دوستانم پدرام و فرزاد و میلاد(فقط پدرام تو جمع ما پزشک بود من و میلاد و فرزاد هم که همکار)  قرار گذاشتیم بریم سپیدان صبح زود حرکت کردیم ولی لباس گرم زیاد نبردیم چون خیلی شیراز سرد نبود احتمال دادیم سپیدان هم سرد نباشه چون با دوستان بودیم خیلی خوش گذشت وقتی رسید
سلام...
ممنون از کسایی که دلداریم دادن...
بچم دیشب تالا تب داره.دارو هم خورده اما فک کنم باید ببریمش دکتر!اه دکتر رفتنم تو این خونه مکافات داره!بیشتر مواقع باید خواهر شوهرم رو ببریم دنبالمون.حتما میگین چیز مهمی نیس ولی آخه من خودم و شوهرم یه شخص بالغیم نمیدونم اون چرا بیاد!آخه اخلاقایی هم داره غیر قابل تحمل!البته شوهرم از خداشه باهامون بیاد ولی من نه...
اگه هم بخواد بیاد و من بگم نیا یه چرتا پرتایی بهم میگن که خدا میدونه چقد باعث اعصاب خوردیه منم
خیلی اتفاقی با اینجا اشنا شدم ۲۲ سالمه و مشغول تحصیل طب (دانشجوی سال۳)توی شهر غریب هستم ،واقعا هم برام تعجب اوره بعضی خاطره ها (۷ تا امپول یجا ) ،حالا اصلا با راست و دروغش کار ندارم . تو خونوادمم با اینکه همه تحصیلات عالی دارن من تنها کسی هستم که پزشکی میخونم ،نه داییم پزشکه نه عمو م .... .من کم خونی و کمبود ویتامین دارم .خیلی ضعیف و طفلکیم کلا ، ۵ روز فرجه امتحان فیزیوپاتولوژی کورس گوارش بود برگشتم تهران به خونوادم یه سر بزنم چشمتون روز بد نبینه ا
روح من،مملو از
احساس سرد و یخ زده بود
با آمدن زمستان
بارانی از خاطرات
بر آشیانه ای که سالهاست
روحم در آن مخفی شده بود
و با گرمای آن زندگی می کرد
شروع به بارش کرد
افکارم آشفته شد
سعی می کردم راهی بیابم
اما آن آشیانه
با سیلی از خاطرات
ویران شده بود
و همچنان باران خاطرات
بر روح من می بارید
به فکر فرو رفتم!
من به آن مخفیگاه اکتفا کرده بودم
آیا او هم به من اکتفا کرده بود؟
پس چرا بعد از این همه سال
خاطرات تازه توانست
مخفیگاه روحم را پیدا کند؟
جلیل میاح
این ماه اقدام کردم واسه حاملگی ولی فکر کنم نشد بس که استرس داشتم
خواهر شوهرم که از قشم اومد تقریبا یه چیزهایی رو معلوم کرد،  سه بار دعوتمون رو قبول نکرد 
دیدن عروسیمون نیومد و به مادر شوهرم گفته بود بگو سیصد تومان واسشون کارت به کارت کردیم
کارتی که اصلا نه شماره گرفتن و نه حتی زنگ زدن 
خیلی وقته خونشون نرفتیم 
فقط واسه بجه هاش و خودش کادو گرفتیم تا یه جورایی پول سوغاتی هایی که آوردن رو پس داده باشیم
تقریبا از همشون متنفر شدم 
 

بر خلاف دلم که مقاومت میکرد امروز دیگه ناونستم طاقت بیارم دلو زدم به خط توسل . دعای توسل خوندم و دعا کردم خدا وسائطی فراهم کنه شوهرم دائم کنارم باشه داغونم . با اینکه روزا خوبن خانواده دائم دور هم جمعیم دائم کنار همیم ولی حالم اصلا خوب نیس بیقراره و دلتنگ شوهرم . کاش پیشم بود . الهی ok شیم دائم کنار هم باشیم الهی آمین بلکه آروم شم . الهی آمین

از اونورم شوهرم برگشت هر چی از دهنش در اومد به من گفت...توهین کرد...با لحن بد...خیلی خیلی بد...اشکم بند نمیاد....امروز از خدا خواستم منو ببره پیش خودش :( ببره که راحت شم....ببره که شوهرم راحت تر زندگی کنه...خودش اخه گفت این دو روز که من نبودم راحت تر و خوشحال تر بود...ببره که دیگه نبینم ادمای دورو رو....ادمای دو به زنو...ببره که دیگه منت کسی سرم نیاشه...که دیگه جوری گریه نکنم که جونم بخواد در بره....
خاطرات مدرسه ما
عنوان نخستین کتابی است برگرفته از خاطرات دانش آموزان دوره دوم از پایه های چهارم، پنجم و ششم ابتدایی در دبستان پسرانه سما بندرعباس که به همت مدیر، معاونین و آموزگاران مدرسه توسط بابک دهقانی گردآوری و تالیف شد. این کتاب هم اکنون در چاپ دوم در کتابخانه ملی ایران موجود می باشد. امید است "خاطرات مدرسه ما" امسال چاپ سوم خود را داشته باشد.
به نام خدایی كه جان را فكرت آموخت
الان كه یكسال گذشته دارم از اون روز تاریخی،از روزی كه متوجه حضور یه دختر كوچولو شدیم.اولین واكنشم گریه بود.یه اتفاق طبیعی.
اما الان خوشحالم به خاطر داشتنش،حتی گریه هاش حتی بی قراریاش و حتما به خاطر لبخندش????????
از اون حاملگی پرماجرا و پرخطر،اخر سر هم كشید به یه هفته بستری شدن و فشار خون بالا و ورم و كم شدن اب كیسه اب جنین و رسید به اونجایی كه من با قرص هم فشارم كنترل نشد.دكتر بی فكرم هم علی رغم تجربه بالایی كه دا
سلام دوستان اون زمانی که هنوز انتخاب رشته نکرده بودم برای شناخت با رشته های مختلف و بازار کارشون خیلی تحقیق میکردم وبرای این که با شرایط کاریشون اشنا بشم سعی کردم به طور عملی هم انجام شون بدم .وبرای شناخت بیشتر با رشته های تجربی تو کلاس فوریت های پزشکی ثبت نام کردم کلاس خیلی خوبی بود در کنار جزوه خیلی پربارشون از استاد های خیلی توانمندی هم استفاده کرده بودن در مجموع بسیار کلاس اموزنده ای بود وخیلی چیزا ازش یاد گرفتم و توکنترل خونسردی هم خیل
و خاطرات نه مجال گریز می دهند، نه رخصت خلوتی. خاطرات روح تو را می درند در رخوت سرد روزهایت، چنان بارانی ات می کنند که برگریزان سهم تو می شود. خاطرات از تو و لحظه هایت عبور می کنند، می دوی و می دوند و نمی دانی کدامیک زنده تر است...!
فردا میشه وسط هفته دوم از طرحی که توی بردسکنه و هنوز براش حکمی صادر نشده و حقوقی هم توش نیست . حقوقی که خیلی خیلی کمتر از تصوراتمه . کارم تو داروخونه است ُ قطعا به سختی اتاق عمل نیست اما بازم قطعا اسون نیست . اونم با حواس فوق العاده جمع من که تو  دو روز دو بار امپول دگزا رو به جای بتا دادم دست مریض !!یا امپول های ب کمپلکس بدون سرنگ!نسخه ی با بیمه رو ازاد برا مریض حساب کردم ُ از شانس خوبم 40 هزارتومنی که امروز اشتباهی برای یکی وارد کرده بودم ُ به لطف ا
به خاطر اعتیاد همسرم من حدود 8 سال آلمان هستم و شوهرم هنوز در ایران هست بر اساس صحبت اقوام متوجه شده ام که شوهرم سال پیش در ایران ازدواج کرده است آیا او می تواند بدون طلاق دادن من ازدواج کند؟ هم اکنون که ازدواج کرده من هم می توانم طلاق بگیرم؟تو را به خدا کمکم کنید...
به یاد کودکی، نوجوانی، جوانی. خاطرات را دوره می کردم. خاطرات شمال جنوب. خاطرات همیشه تلخ تو را. خاطرات همیشه شیرین هیچ وقت را.خاطرات آن دو راهی را،خاطرات حجم تنت بر رو من در آخرین دیدارمان در اتاقمتقصیر ما نیست... تقدیر ما تصادفیست که به هیچ نمی ارزددستم در دستان تو...نگاهم در نگاهت.... ما چقدر غریبه شدیم که تحریک نمیشوی حتیغوطه ور در آب. راحت تر از همیشه.سبک تر از همیشهآب سرد بود. یا شاید من داشت سردم می شد. دیگر حسی برای تکان خوردن نبود. یا حتی باز
هفته پیش با شوهرم رفتیم و فیلم فروشنده رو دیدیم...هفته قبلشم فیلم لانتوری...
هردوشون فیلمای قشنگی بودن...
امروز حنابندون پسردایی شوهرم دعوتم...چهارشنبه هم عروسیشونه...
این روزا خیلی درگیر کارمم...موقعیت جدید بدجوری درگیرم کرده...
جمعه پدرومادر و خواهر همسر اومدن خونه بابام...خوش گذشت...
 
هیچ چیزی بدتر از این نیست که کسی بخواد گذشته ات رو با همه خاطرات خوبی که توش داری ازت بگیره. یا حتی بخواد روی خاطرات خوب گذشته ت زخم بذاره یا کثیفش کنه.
یکی از ارزشمندترین سرمایه های من خاطرات خوبمه و همه جوره مواظبش هستم. بخشی از زندگی من ان و اگه یه روز بلایی سرشون بیاد من اونی نخواهم بود که الان هستم.
 
الان 5 روزه که شوهرم رفته دریا.زندگی روال سابقش رو داره.من روزا خودم رو مشغول میکنم به زبان و ورزش شبم یکم با شوهرم میچتم و میخابم و باز فردا همیناااا
جونتر که بودم یه عالمه هدف داشتم تو زندگیم اما الان دارم میبینم که انگار به هیچکدوم نرسیدم و همشو فراموش کردم.واقعا وقتی 20 سالم بود فک میکردم تو سن 28 سالگی روزام رو اینطوری میگذرونم؟مسلما نه.اون موقع فک میکردم تو28سالگی ازدواج کردم و دارم با شوهرم مسافرت میکنم کل ایران رو.مطبم رو ساختم و هفته ای3
باسلام  به همه مخاطبین وبلاگم 
بدینوسیله اعلام می دارم  پس از نگارش خاطرات دوران حضور درجبهه های نبرد ، خاطرات دوران پس از جنگ که سرشار از حوادث تلخ و شیرین و مبارزه با مفاسد اجتماعی و متخلفین و مجرمین می باشد در چهار قسمت و حدود 150 صفحه به رشته تحریر در آمده است. علاقمندان می توانند با تماس از طریق ایمیل شخصی ام  فایل های نوشتاری هر دو دوره قبل و بعد از جنگ را دریافت و مطالعه نمایند.
منم دلم میخواد هرچی که دوست دارم بخرم. دلم میخواد جهیزیه آنچنانی داشته باشم ولی نه بابام همچین پولی رو داشت نه الان شوهرم داره. ولی امیدم به خداست. الان داشتم تو یه کانال تلگرام نگاه میکردم جهیزیه های 60 میلیونی، 100 میلیونی! با خونه های با متراژ بالا. خیلی دلم به حال خودم سوخت. منم دوست دارم به اینجا برسم. دوست دارم پولدار بشم. خدایا به کجای دنیا بر میخوره اگه شوهرم کارش بگیره و بتونه به همچین مالی برسه. خدایا چی میشه استرسای ما تموم شه. چی میشه ه
سلام دوستان 
بعد از مدتها اومدم .
ببخشید کمی بی وفا شدم ‌.
من خوبم کوجولومون هم خوبه رفتم سونوگرافی الان هفته سیزده ام.
کوچولو داشت دستاش رومیبرد دهنش.برای جنسیت دکتر قطعی نگفت اما گفت احتمالا بسره.
از ته دل میگم دختر یا بسر بودنش برام فرقی نداره ‌.سالم باشه کافیه. تازه شوهرم گفت من دلم دختر بیشتر از بسر میخواد.از بس دخترک رو دوست داره ‌.
دیروز حالم خیلی بد بود دوبار استفراغ کردم ‌‌.اما امروز خوبم.
اومدیم خونه مامان شوهرم ‌.چند روزه اصلا د
سرماخوردگی بد جوری تو جونم نفوذ کرده هر کاری هم که میکنم خوب نمیشمگ دارم میمیرم تقریبا....
پریشب ی دفعه ای دلم خواست بریم خونه خواهر شوهرم که از کربلا اومده. البته خونه من هنوز نیومدن اونا ولی حس کردم چون بزرگترن باید برم.
براش ی پتو بردم ی کله قند و ی بسته زعفرون.
روز خوبی بود. دلم براش تنگ شده بود.سمنو نذر داشت . یکم کمکش کردیم ولی تا ما بیایم آماده نشده بود.
مژگان میگفت سمنو از نذر هایی که حتما بر آورده میشه. منم ی نذر کردم.
خدا کنه حاجت روا بشم
خ
در حالی که دنیا لباس های چهار فصل
خود را بر تن می کرد
و تنوع به حیات و زندگی می بخشید و
خاطرات جدیدی در ذهن ها خلق می کرد
من از درد زخمهای عمیق خاطرات 
و از ترس هجوم یأس و ناامیدی که مرتب
مرا تعقیب می کردنند رنج می بردم
و برای فرار از آنها از میان
جزر و مد
عشق و خیانت
تسلیم و استقامت
جنگ و دوستی
شکست و پیروزی
و غم و شادی
گذرکردم. و به بالای بلندترین قله های زندگی به دنبال امید و آرزو سفر کردم
جلیل میاحے
پرسش شما: آیا دعاهای ما اجابت می شود؟ پس چرا ما نتیجه اش را نمیبینیم؟✅پاسخ ساده:بسم الله الرحمن الرحیمسلام علیکمدر رابطه با دعا چند جمله ای عرض میکنم. اگر شخص دعا کننده بر اثر گناهان حجاب نداشته باشد.دعایش مستجاب است. حجاب گناه نیز با توبه خرق می گردد.مثالی میزنم: فرض کنیم فرزندی به مادرش بد میکند و مادر از بدی این فرزند  ناراحت است.اینجا چند مساله مطرح است. ایا این مادر در بد شدن فرزند بی تقصیر است؟اگر مقصر است طبیعی است که عکس العمل این تقصی
خاطرات دفاع مقدس / شوخی های رزمندگان در جبهه
شوخ‌طبعی‎های رزمندگان، بخشی از فرهنگ گسترده و غنی دوران دفاع مقدس را در برمی‌گیرد، زندگی در جبهه علاوه بر همراه بودن با جهاد و عبادات، با شوخی‌ها و طنزپردازی‌هایی نیز آمیخته بود، به‌طوری که به اظهار بیشتر رزمندگان، یک روی دوران جنگ که کمتر به آن پرداخته شده، همین شوخ‌طبعی‌ها است؛ در ادامه خاطرات زیبایی تقدیم به مخاطبان می‌شود.
                   لطفا برای ادامه ، به ادامه مطلب بروید
 
تایپ خاطرات (دهانمان قرص است)
 چنانچه دوست دارید دستنوشته های دفتر خاطرات خود یا فرزندانتان را به صورت تایپ شده همراه با عکسهای مربوطه با طراحی صفحات دلخواهتان نگهدارید،ما زحمتش را برایتان خواهیم کشید.
 سالهای سال از خواندن خاطراتتان لذت ببرید.خدا را چه دیدی، شاید خود یا فرزندتان آنقدر مشهور شدید که همین خاطرات روزگاری در بورس لندن حراج شد.

سلام
چند وقتیه حوصله نوشتن ندارم ؛ اومدم بگم فرزندم بزرگتر شده و حسش با نبض های کوچیک زیر دلمه!!
ب مادر همسرم ک گفتم کلی خوشحال شد ومادر خودم هم همینطور
این روزها رو با استرس میگذرونم،همش خدا خدا میکنم سالم باشه ان شاالله به امید خدا
امیدوارم ب حق بانو رباب فرزندم حفظ بشه و بمونه برام، همسرم هم خوشحاله 
عروسی دخترخاله همسرم یه ماه دیگست، داشتم برنامه میریختم که چی بپوشم مادر شوهر گفتن ک نمیخاد بیای چشم میخوری خونه بمون،بسیار خوشحال شدم  و خ

میخوام سراغتو نگیرمبی تفاوت باشم ٬ اما این وامونده مگه میزاره....دیشب امپول داشتم ٬شبه بدی بود ٬ چک کردمت تا صبح اما خواب بودی ...میخوام فکرامو به سمت بد نبرم٬ توام کمکم کن یادته اون اولا رو محمد؟؟؟ حس میکنم الان جاهامون عوض شدهمیترسیدم که دوست داشته باشم ٬میترسیدم چون وقتی یکی رو دوس دارم ضعیف میشم...مثل الان...

دیشب یکی صدام کرد ندا
بهم ریختم بدجور 
ندا
ندای من
ادن
چه بیرحمند خاطرات تو
و به یکباره هجوم خاطرات 
بی انصاف ها چند نفر به یک نفر 
رفتی و آتش زدی بر این دل رسوا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا 
شرمندگی خیلی حس بدیه خدا هیچکسو شرمنده ی دلش نکنه
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

برای ورود به کانال الگرام ما کلیک کنید