خاطره امپول زدن ندا تو این مدت سر به سرم میزاشت

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما


جهت سفارش تبلیغات با شماره در تماس باشید (ماهانه تنها....... تومان با بازدهی عالی)

ثبت تبلیغات لینکی در سایت تنها با ...... تومان در ماه

خیلی اتفاقی با اينجا اشنا شدم ۲۲ سالمه و مشغول تحصیل طب (دانشجوی سال۳)توی شهر غریب هستم ،واقعا هم برام تعجب اوره بعضی خاطره ها (۷ تا امپول یجا ) ،حالا اصلا با راست و دروغش کار ندارم . تو خونوادمم با اينکه همه تحصیلات عالی دارن من تنها کسی هستم که پزشکی میخونم ،نه داییم پزشکه نه عمو م .... .من کم خونی و کمبود ویتامین دارم .خیلی ضعیف و طفلکیم کلا ، ۵ روز فرجه امتحان فیزیوپاتولوژی کورس گوارش بود برگشتم تهران به خونوادم یه سر بزنم چشمتون روز بد نبینه ا
کاری میکنم بیمارام نسبت ب پزشک دیدشون عوض بشه 
کاری میکنم بچه ها عاشق امپول بشن 
دیگه نترسن
هیچ کدوم از بیمارام نترسن از امپول از سرم از هزینه های هنگفت 
تو خودت منو فرض کن  وقتی دارم ریه و مبحث رنتیک و میخونم
درس نیست.عشق ِ. دلیل زندگیه 
هدفی که براش ساخته شدمه 
داشتم مینوشتم چیزیو. ی لحظه ب فرم دستم و خودکاری که میرقصید روی کاغذم نگاه کردم فک کردم و تصور کردم اونی ک مینویسم درس نیست. داروِ، و اون کاغذ دفترچه بیمه اس 
حالا من بوی خوب کودکیتو

استاد گفته روز چهارشنبه باید امپول زدن و رگ گرفتن رو یاد بگیرین.گفت رو دست خانوما امتحان نمیکنیم چون رگشون باریکه و ممکنه چون دفعه اولتون هس به هم اسیب بزنین
گفت رو دست پسرای کلاس امتحان میکنین
حتی نمیتوتم فکرشو کنم که دست اقایxرو بگیرم و رگش پیدا کنم و امپول بزنم بهش.خیلی سخته خب:(
ترم قبل یه درس دیگه داشتیم من چون خیلی بد رگ هستم استاد منو مثال زد و منو اورد جلو همه پسر دخترا استینم زد بالا و ازم رگ گرفت.خیلی ب. بود.جلو همه خجالت کشیدم
اخه یه ب
سلام نیوشا هستم امیدوارم منو یادتونبیاد ولی دوباره معرفی میکنم یه داداش دارم پزش عمومیه و خودمم تجربی می خونم.پدرمم متخصص داخلیه و مامانم دندان پزشکه بریم سراغ خاطره تعطیلات نوروز بود که من و خونواده با دوستای بابام رفتیم کوه (من تو استان اذر بایجان غربی زندگی میکنم کرد هستیم تو شهر....)منم عاشق اونجام که رفتیم بالای کوه و خیلی خیلی سرد بود منمفقط کت ورزشی پوشیده بودم و فهمیدم مریض میشم بعد از اون وقتی اومدیم خونه صبحش با دوستم زهرا رفتیم با
سلام .به تازگی با وب اشنا شدم به طور کاملا تصادفی مهرسام هستم دندانپزشک. البته من از بچگی انشا نوشتنم خوب نبود همین جا عذر خواهی میکنم که نمیتونم خوب تعریف کنم. بعد از یک هفته کاری با دوستانم پدرام و فرزاد و میلاد(فقط پدرام تو جمع ما پزشک بود من و میلاد و فرزاد هم که همکار)  قرار گذاشتیم بریم سپیدان صبح زود حرکت کردیم ولی لباس گرم زیاد نبردیم چون خیلی شیراز سرد نبود احتمال دادیم سپیدان هم سرد نباشه چون با دوستان بودیم خیلی خوش گذشت وقتی رسید
نمیدونم اين خاطره هنوز توی وبلاگ اصلی مونده یا نه . اما بعلت داشتن وجه مشترک با اينجا دویاره تعریفش میکنم
دختر یکی از فامیلا که تقریبا 7-8 سالش بود مریض شده بود و دکتر براش آمپول نوشته بود . اون روز هم مهمونی اومده بودن خونه ما. حالا اين حاضر نشده بود آمپولو بزنه و حالش بد شده بود. مادرش حالا اصرار داشت حتما آمپولشو بزنه. به خالش گفته بود بیاد آمپولشو بزنه. اما اون همکاری نمی کرد. منم صدا کردن تا بهشون کمک کنم. مامانش دستاشو گرفته بود و منم پاهاشو
به نام خدایی كه جان را فكرت آموخت
الان كه یكسال گذشته دارم از اون روز تاریخی،از روزی كه متوجه حضور یه دختر كوچولو شدیم.اولین واكنشم گریه بود.یه اتفاق طبیعی.
اما الان خوشحالم به خاطر داشتنش،حتی گریه هاش حتی بی قراریاش و حتما به خاطر لبخندش????????
از اون حاملگی پرماجرا و پرخطر،اخر سر هم كشید به یه هفته بستری شدن و فشار خون بالا و ورم و كم شدن اب كیسه اب جنین و رسید به اونجایی كه من با قرص هم فشارم كنترل نشد.دكتر بی فكرم هم علی رغم تجربه بالایی كه دا
سلام ادامه خاطرموبراتون میگم درواقع اين اخرین خاطره یی که براتون میزارم ودیگه زحمت روکم میکنم وبراتون ارزوی موفقیت دارم بریم سراغ خاطرهبعدازاينکه به سرپرستمون گفتم باکلی التماس حاظرشدن منوببرن یه دکتردیگه ومن هم چون میدونستم اگراين دکترم امپول بده دیگه نمیشه اززیرش ردشدکه بلاخره بعداز5مین رفتیم داخل اتاق دکترکه دکترمیگفت چی شده وشرح حال میخواست که من میگفتم نه من خوبم اينامنوالکی اوردن اينجامن خوب خوبم که سرپرستمون گفت نه اقای دکترا
سلام دوستان اون زمانی که هنوز انتخاب رشته نکرده بودم برای شناخت با رشته های مختلف و بازار کارشون خیلی تحقیق میکردم وبرای اين که با شرایط کاریشون اشنا بشم سعی کردم به طور عملی هم انجام شون بدم .وبرای شناخت بیشتر با رشته های تجربی تو کلاس فوریت های پزشکی ثبت نام کردم کلاس خیلی خوبی بود در کنار جزوه خیلی پربارشون از استاد های خیلی توانمندی هم استفاده کرده بودن در مجموع بسیار کلاس اموزنده ای بود وخیلی چیزا ازش یاد گرفتم و توکنترل خونسردی هم خیل
سلام من یه دخترم 23سالمه.اين خاطره رودرحالی که حالم بده مینویسم چندروزپیش مثل همیشه صدای دعوای پدرومادرم میومدصبح بودازاتاقم اومدم دیدم وسط حال دارن بهم دیگه فحش میدادن کاربه کتک کاری کشیدیعنی اول بابام کمربندشوبازکردتامامانموبزنه که مامانم فرارکرداومداتاق من دروقفل کرد.....بعدچنددقیقه که همه چیزاروم شد مامانم ازاتاق رفت بیرون من باهاش رفتم دیدم بابام نشسته توحال گف میرم سرکاربرمیگردم اينجانباشیداين یعنی بریم خونه پدربزرگم خونه پدرم
فردا میشه وسط هفته دوم از طرحی که توی بردسکنه و هنوز براش حکمی صادر نشده و حقوقی هم توش نیست . حقوقی که خیلی خیلی کمتر از تصوراتمه . کارم تو داروخونه است ُ قطعا به سختی اتاق عمل نیست اما بازم قطعا اسون نیست . اونم با حواس فوق العاده جمع من که تو  دو روز دو بار امپول دگزا رو به جای بتا دادم دست مریض !!یا امپول های ب کمپلکس بدون سرنگ!نسخه ی با بیمه رو ازاد برا مریض حساب کردم ُ از شانس خوبم 40 هزارتومنی که امروز اشتباهی برای یکی وارد کرده بودم ُ به لطف ا
سال اول واهنمایی با یكی چت میكردم اولای یاهو و چت روم بِعد ١٢سال تو اينستا پیدا كردم طرفو زن و بچه داشت یاد دوران جاهلیت بخیر.  همه ی ما خاطرات چت رومو داریم 
مخصوصا من كه تنها بودمو وقتمو تلف میكردم
 
بعد ٤تا امپول تقریبا خوبم خوب
خاطره هایم ورق زدنی ست....دلتنگی هایم خاطره های زیادی را به یادم می آورد...گذار زندگی گاهی غمگینم می کند,چه شد و چه گذشت...!حتی دلتنگ اين می شوم گاهی خاطره بسازم
اکنون خاطره های ساختگی ام از آن خودم است,تنهایی و تکرار و سکوت...خاطره های سنگینی را پیش رو دارم
راه چاره را نمی دانم تنها اين را می دانم زندگی همچنان می گذرد...!
 

یه خاطره ای یادم افتاد نسرینیم...
یه خاطره ی ...
ولی بزار بمونه برای فردا...اخه امروز روز اخر توافقم با غمو غصه هامه...
فردا میگم اين خاطره رو...
اون آهنگی رو که  اونروز گفتم چه بلایی سرم آورد رو هم میزارم...
ایام تولدت مبارک نفسم...
سلام.اسمم عسل هست.(کلاس نهمم)14سالمه.ساکن رشت هستم????یکسالی هست با وبتون آشنا شدم.نظر هم بیشتر وقتا دادم.امروز اومدم یه خاطره بنویسم براتون(قبلا هم نوشتم از ظرفیت 2000کلمه زده بود بیرون پاکش کردم کلا.)خب دیگه خاطره:از بچگی آسم داشتم ولی تا کلاس 4 بهتر شده بودم اما از کلاس 5 دوباره تجدید شد برام.خلاصه رفتم دکتر ولی دکتر خودم نبود خلاصه مهاينه کرد و دوتا پنیسیلین نوشت در صورتی که خودشم گفته بود تو بونم اصلا چرک و عفونت نیست .????????بعدشم بعدشم مامانم ر
انگار که از مشت قفس رستی و رفتی
یکباره به روی همه در بستی و رفتی
 
هر لحظه ی همراهی ما خاطره ای بود
 اما تو به یک خاطره پیوستی و رفتی
 
نفرین به وفاداری ات ای دوست که با من
پیمان سر پیمان شکنی بستی و رفتی
 
چون خاطره ی غنچه ی پرپر شده در باد
در حافظه ی باغچه ها هستی و رفتی
 
جا ماندن تصویر تو در سینه ی من ، اه
اين اينه را ، اه ، که نشکستی و رفتی ...
 
گاهی اينقدر به آدم خوش میگذره...که حتی یادش میره از اون لحظه ها عکس بگیره...ولی خب مطمئنه که تو قلبش ثبت شدست و ماندگاره...مثه خوردن اولین بستنی توی هوای پاییزی...
هی خاطره بسازیم...هی خاطره بسازیم...هی خاطره بسازیم...بدون ترس و نگرانی...فقط لذت ببریم...
نمیتوانم با دست بنویسم
با دل می نویسم
بی هدف نمی نویسم، هرگز
به احترام خاطره ها می نویسم
اما حیف که خیلی از خاطره ها را نمی شود جار زد
پس چه طور زندگی کنم
با انباری ازخاطرات و احساسات سرکوب شده چه طور زندگی کنم؟؟؟
با انبوهی از حرف هایی که باید یکجور از دلم بیرون بریزم ولی اجازه ندارم چه طور زندگی کنم؟؟؟
هیچ کس نمی تواند قدرت به کار بردن احساس را از من و تخیلم
از من و احساسم
از من و قلمم
و صفحه وبلاگم بگیرد
خاطره ها تکرار نمیشوند
ولی احساسی را که
سلام من کوثرمو20سالمه اين خاطره مربوط به 14سالگیمه که من برای مسابقات شطرنج به قزوین رفته بودم مسابقات شطرنج معمولایک هفته طول میکشندوماهم بایددورازخانواده دریه شهردیگربمونیم خب بریم سرخاطره...یه روزدرمسابقه بود که چون خارج ازشهربودیم مجبوربودیم هرروزغذای بیرون وفست فودبخوریم که دیگه حسابی معده من ظعیف شده بوددوستم تولدش بودکه همونجاگرفتوماکیکشم خوردیموشب دیگه من اروم وقرارنداشتم دلم دردمیکردهمه خواب بودن پدرمادرمم باهام نبودن بلاخ
پرسش شما: آیا دعاهای ما اجابت می شود؟ پس چرا ما نتیجه اش را نمیبینیم؟✅پاسخ ساده:بسم الله الرحمن الرحیمسلام علیکمدر رابطه با دعا چند جمله ای عرض میکنم. اگر شخص دعا کننده بر اثر گناهان حجاب نداشته باشد.دعایش مستجاب است. حجاب گناه نیز با توبه خرق می گردد.مثالی میزنم: فرض کنیم فرزندی به مادرش بد میکند و مادر از بدی اين فرزند  ناراحت است.اينجا چند مساله مطرح است. ایا اين مادر در بد شدن فرزند بی تقصیر است؟اگر مقصر است طبیعی است که عکس العمل اين تقصی
میـدونی خاطره چیـه؟؟وقتی یکی بی هوا وارد زندگیـت میشهباهاش یه لحظه هاییُ میسازییه خیابونایی رو قدم میزنییه شب هایی رو صبح میکنی....داری باهاش زندگی میکنیزندگـی می سازی....یادِ اين روزا بعدِ رفتنشمیشـه خاطره....یه پنج حرفیِ ساده است به ظاهر اماپدرِ دلتُ درمیاره...

میخوام سراغتو نگیرمبی تفاوت باشم ٬ اما اين وامونده مگه میزاره....دیشب امپول داشتم ٬شبه بدی بود ٬ چک کردمت تا صبح اما خواب بودی ...میخوام فکرامو به سمت بد نبرم٬ توام کمکم کن یادته اون اولا رو محمد؟؟؟ حس میکنم الان جاهامون عوض شدهمیترسیدم که دوست داشته باشم ٬میترسیدم چون وقتی یکی رو دوس دارم ضعیف میشم...مثل الان...

حالم خیلی بذه خیلی
همه ی وجودم درد میکنه بند به بند...
گلوم یا بهتر بگم سینه مم داغونه سرفه میکنم خشکه هوارو حس میکنم...
همه خوابن 
نمیدونم دلیل اين حالم بیداری یکسره از ساعت ده صبح تا سه. صبه و سرپا وایسادنم سر کلاس از 2 تا 5 بعدشم خرید تا 7...
یا مریض شدمممم:(((((
قرص سرما خوردگی خوردم ولی دارم میمیرم
الان ترجیح میدم امپول میزدم:((((
 
خیلی وقته میخاستم درباره خاطره ها بنویسم، اينکه تکلیفمون با اين خاطره های جورواجور چیه؟؟؟ با ادمهای سازنده خاطره هامون.با مکانهایی که  خاطرهامون رو شکل دادن .خیابون ها.پارک ها .موبایل ها.شماره ها. اسم ها .فصل ها . راه رفتن ها .اهنگ ها .نوشته ها
بالاخره یه گذشته ای هم وجود داره که نمیشه به همین راحتی کنارش گذاشت
اومدم که خیلی چیزها بنویسم .ساعت 12 اومدم که بنویسم اما  الان ساعت 6 صبح شده و من غرق در .....
نمیشه ندیده گرفت،نمیشه بی تفاوت از کنارش رد
نوشتار، بیانگر قصدو نیت آدمی است.                       (حضرت علی ع)  به مناسبت  بیست چهارمین هفته کتاب در محل کتابخانه عمومی الیرز مسابقه خاطره نویسی  با موضوع بهترین خاطره من از کتاب و کتابخانه برگزار میگردد. مهلت آثار 1395/9/13 میباشد.
هی اينجا رو یادته?...اينو ببین!!!... اونا رو یادته؟ ...یادته اينجوری گفتیم..!؟ یادته اينجا رفتیم...?! وای یادته اون روز...?!اينجارو..یادته چقد خندیدیم؟!...وای یادته چیکار کردیم؟!
یادته؟!...
.... یادته؟!
....یادته؟
چقدر با گوشه گوشه اينجا خاطره داشتیم...از صبح تا غروب...هر گوشه ای رو که دیدیم یاد اون روزا و اون آدم ها افتادیم.. .
چقدر الان واسه خاطره ساختن پیر و دلمرده شدیم!!!
چقدر خاطره بازی دلگیره...اولش میخندی...بعد میگی یادش بخیر...بعد دلت میگیره!
 

شب است و هوا منتظر باران است
وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است
شب بخیر ای نفست شرح پریشانی من
ماه پیشانی من دلبر بارانی من
.
.
.
.
کابوس نبودی که رهایت بکنم
از خاطره عشق جدایت بکنم
آنقدر عزیزی که دلم می خواهد
هر چیز که دارم فدایت بکنم
.
.
.
.
هیچ وقت عاشق کسی که میدونی برای تو نیست نشو
چون یه روز میره بعدش تو میمونی و یه کوه خاطره و غم
.
.
.
دل من میگیرد
از همان آنهایی که به یکباره و بی هیچ آنی
ناگهان می اید، در دل آدمکی گل عشق میکارد
و سپس در گذر خاطره
توی خاطره هام همه چیز خوب است ، لجم می گیرد از اين همه خاطره ی خوب ! پی مرافعه ای ، جنگی ، قهری ، کدورتی چیزی می گردم تا بگویم مرده شور دوست داشتنم را ببرند الهی ! تو چنان خوبی ات غم انگیز است اما ، که خفه می شوم آخرش توی خاطره هات که یقه ام را ول نمی کنند !
یه خاطره همش خاطره میمونه چه شیرین چه تلخ یه حس خوب یا بد به دلخوشی یا درد اما خوشحالم از گذشته خودم خوشحالم از اون ارزو های که داشتم و حالا دیگه قابل دسترس نیست از زندگی که داشتم از تجربه با تو بودن خوشحالم خیلی خوشحالم که فقط یه خاطره نیستی از اين خوشحالم برام شیرین بود لحظه های با تو بودن یه حس فوق العاده بود یه دلخوشی واسه زندگی حالا که تنهام فقط دلخوشیم شده همین بیای و جون بگیرم ترنم یه کاری کن حداقل یه هفته پیشم باش دارم دق میکنم ترنم بعد
سلام زیباخوبی؟چه میکنی با دلتنگی من؟با بی قراری ام؟با غروبهایی که دم اذان جوری صدایت میکنمکه بی هیچ مکثی اشکم می چکد؟چه میکنی با خاطره هایمان؟با خاطره سحری های دو نفره مانبا قرار یک افطاری ساده که مهمانم کنی..با خاطره هدیه ای که هیچوقت به دستم نرسید..با خاطره نام من لای دفترهایت..با خاطره من،روی دیوار اتاقت،لای مداد رنگی هایت.....که عاشقشان بودینکند سراغشان نرفته باشی دیگر...نکند ذوقت را نادیده گرفته باشی
....حسی می گوید؛آخر یک روز می آید... که

.تاثیر بعضیا تووی زندگی آدم، بیشتر از یه اسمه، بیشتر از مدت حضورشونه. انقدر زیاد كه یه روز به خودت میای و می‌بینی، همه‌ی فكر و ذكرت شده یه نفر!شاید اون یه نفر، هیچوقت نفهمِ كه باعث چه تناقضی تووی زندگیت شده، اما تو می‌دونی كه اون، تنها دلیل تنهاییت بوده و تو، تووی همه‌ی تنهاییات به اون پناه بردی... آرزو دادی... خاطره گرفتی!.آدما، با آرزوهاشون به دنیا میان،با خاطره‌هاشون می‌میرن.. كاش، آخرین خاطره‌ای كه قبل از مرگ به یاد میارم، تو باشی...
 
نمی دونم دقیقا چه اتفاقی افتاده در بخش خاطره و حافظه ذهن من دقیقا از اول عید هی فلش بک می زنه به عقب به سالهای خیلی دور به کودکی هی خاطره یادم میاره قبلش اصلا اينجور نبودم الان اما خاطره ها خیلی پررنگ یادم میاد خاطره ها از رابطه من و مامانم خیلی تو ذهنم کم رنگ بود الان اما خیلی یادم میاد مخصوصا در ارتباط با دخترم از رابطه های پررنگ فامیلی که الان خیلی کم رنگ شده از خیلی چیزهای قدیمیحس می کنم اين از علایم پیر شدن هستش پیرها برام ارزشمندتر شدن
 
بی تو با اين شبِ بی رحمِ زمستان چه کنم؟دردِ هر فاصله را تا خط پایان چه کنم؟
با نگاهی که به دنبالِ خطوطِ تنِ تو غوطه ور مانده در انبوهِ خیابان چه کنم؟
سرِ تجریش، همانجا و همان خاطره ها بی تو من هستم و افکارِ پریشان چه کنم؟
فکر عریانِ تو بیمارترم کرده و منبا ولیعصرِ پراز شرشرِ باران چه کنم؟
من دل افسرده ی زندانِ همین خاطره هامبی تو با اين غمِ هر روزه ی زندان چه کنم؟
دست من پر شده از خاطره ی لمس تنت با قنوتی که تو را می کنم اذعان چه کنم؟ 
من که دو
 
تاثیر بعضیا تووی زندگی آدم، بیشتر از یه اسمه، بیشتر از مدت حضورشونه. انقد زیاد كه یه روز به خودت میای و می‌بینی، همه‌ی فكر و ذكرت شده یه نفر!شاید اون یه نفر، هیچوقت نفهمه كه باعث چه تناقضی تووی زندگیت شده، اما تو می‌دونی كه اون، تنها دلیل تنهاییت بوده و تو، تووی همه‌ی تنهاییات به اون پناه بردی... آرزو دادی، خاطره گرفتی!آدما، با آرزوهاشون به دنیا میان،با خاطره‌هاشون می‌میرن.. كاش، آخرین خاطره‌ای كه قبل از مرگ به یاد میارم، تو باشی...
سلامِ دوباره✋✋اين خاطره که میخوام بگم مربوط به مدرسه میشهما پارسال که آمادگی دفاعی داشتیم(خداروشکر امسال نداریم) کلا بدم میومد اين درس رو بخونم از قضا (نمیدونم املاش درسته یانه
گاهی یه جایی همه گذشته را از یاد میبری
اما یه خاطره دلت را انچنان میسوزاند که نگو
خاطره هایی که نشان میدهد نمیخواستی بگذرد انچه گذشت
خاطره یعنی خوشحالی های رفته
خاطره یعنی دلتنگ بودن 
خاطره یعنی بغض 
خاطره یعنی نیود کسی 
خاطره یعنی هنوز به یاد یکی بودن
خاطره یعنی گذر زندگی
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

برای ورود به کانال الگرام ما کلیک کنید