قراري گذاشته بودم باد وزيد همه كاغذهايم به آسمان رفت

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما


جهت سفارش تبلیغات با شماره در تماس باشید (ماهانه تنها....... تومان با بازدهی عالی)

ثبت تبلیغات لینکی در سایت تنها با ...... تومان در ماه

شب مهتابیشب ها، آسمان، می آفرید آرزوهای دور را.آسمان را از کوچه اول تا آخرش را بگیری پر از ستارگانی است که بغضشان را شکسته اند.به هر یک که نگاهی میکنم در خیال خود غرق می شوم.در کوچه باغ های آسمان در حال قدم زدن بودم که ناگهان قطره ی های اشک کوچکی بر دستان چکه کرد .نگاهم را از زمین برداشتم و دیدم غرق اشک های ستاره ای شدهام که گریان می دود.به خودم امدم پلکی زدم و در فاصله ی زمانی چند ثانیه خودم را درخیالی کنار رودی پر از کلمات روی تاپی در حال حرکت چ
یكى شب پرسه هاى هر شبش رادر اطراف محل ما گذاشته
قدم مى زند او آهسته هر شبچه تهران ها كه زیر پا گذاشته
از این عالم به دور افتاده انگارخودش را گوشه اى جدا گذاشته
شبى كه مثل هر شب گیج و گم بوددلش را در خیابان جا گذاشته
فراموشش شده این قلب رنجورچه بى رحمانه در سرما گذاشته
به مانند یتیم بى پناهى رها در بین آدم ها گذاشته
ندارد هیچ امید و آرزویىدلى خسته از این دنیا گذاشته
میان بى نهایت روزِ ممكننمى دانم چرا حالا گذاشته
گذشت امشب نیامد پس بگیردگمانم و
آسمان سپیدزمین سپیدقصه سپید بودسپید كه عشق خود سپید بودآوای قو در میان برف سكوت را برگزیدلیك باورم با دیدن زوجشان سپید بوددل من سپید شد زیر آسمان سپید و سكوت قوچو دانستم سكوت عاشقانه هم سپید بودقصه عشق خود فریاد. می زند حتی در سكوت كاش بی مهری و خشم جاودانه ماند در برهوتمن شاهد عشق بازی. قوی های عاشق بودممن ز عاشقانه آنها دیوانه بودمنه سرشك غم بود و نه سوزش دل شكسته اینه آوای بی مهری و نه تن خسته ایهمه سوی سپیدآسمان سپیدزن سپیددو قوی عاشق سپی

در قطاری که به بهشت میرفت؛ با تو مسافر بودم. تو مراقبم بودی. دستهایت را دورم حلقه کرده بودی که تکانهای قطار نلرزاندم. سرم را روی سینه‌ات گذاشته بودم و ضربان قلبت که با ریل قطار ریتم گرفته بود؛ خوشایندترین ملودی جهان را در گوشم مینواخت. یادم نمی‌آمد آخرین بار کی چیزی خورده‌ام اما مست بودم انگار. آرزو داشتم قطار هرگز نرسد. همیشه با تو، همان وسط راهرو قطار در اعماق تونل تاریک زیر زمین بمانم. من بهشتم را پیدا کرده بودم و نمیخواستم جایی بروم. ناگ
شبیه کودکان و شاید هم جوانتر..... 
سوار بر اسبی بودم که مدام بالا و پایین می رفت و میچرخید 
چشمهایش درشت و مشکی بود و رنگ تنش یاسی شاید هم صورتی 
 
شعر میخواند شعر بازی، بازی های کودکانه 
و من غرق خنده بودم مثل اینکه اسب از زمین جدا شده بود و به آسمان میرفت، فقط میخندیم فارغ از همه درد و رنجی که بر  زمین بود   در آسمان به پرواز بودم
اماهمیشه چیزهای هست که واقعیت را با تمام ابعادش به نمایش بگذارد و این اتفاق به سادگی ظاهر شد 
نوبت من تمام شد و زما
چرا آدم ها میگن : دل سیاه شب ؟
سیاه رنگ هر چیزی میتونه باشه به جز دل آسمون .
چرا قبول نمیکنن که آسمون شب هم آبیه ...
فقط یه ذره تیره تر از روز .
آسمان شب فقط به اندازه ی آسمان روز روشن نیست . همین .
" شاید دل آسمان شب ، حتی از آسمان روز هم روشن تر باشد ... "
چه راز هایی که دل این آسمان شنیده و لب فرو بسته .
چه اشک هایی که دیده و دم نزده .
باز هم دل شب ،سیاه است ؟
...
نه ...
آسمان همان آسمان است .
دیده ی آدم هاست که اشتباه روی رنگها اسم میگذارد ...

در قطاری که به بهشت میرفت؛ با تو مسافر بودم. تو مراقبم بودی. دستهایت را دورم حلقه کرده بودی که تکانهای قطار نلرزاندم و نمیدانستی آنچه باید جلوی لرزشش را بگیرم تنم نیست. سرم را روی سینه‌ات گذاشته بودم و ضربان قلبت که با صدای قطار ریتم گرفته بود؛ خوشایندترین ملودی جهان را در گوشم مینواخت. یادم نمی‌آمد آخرین بار کی چیزی خورده‌ام اما مست بودم انگار. آرزو داشتم قطار هرگز نرسد. همیشه با تو، همان وسط راهرو در اعماق تونل تاریک زیر زمین بمانم. من بهش
ستاره سوسو میزند از پشت آن ابر سیاه باد کنارش می زند ماه نمایان می شود این آسمان بدون ماه قلب من است بی عشق تو یاد تو شور جان شود در ظهر و عصر و شامگاه این آسمان می بینتت هرجا که باشی در جهان شاید کنار یار خود شاید میان عاشقان ابری شود این آسمان باران ببارد هر زمان شاید به یاد آری مرا خوشا به حال آسمان text by ❤???? Şhįřįń_ñj????❤ نوشته شده در دهم آذر 95
چتر ها را آویخته ام..
اینبار از آسمان... نه یكی.. نه دو تا.. بیشماران... شهریور كه میشود دلم هری می ریزد روی همه سنگ فرش هایی كه مرا بتو رساند.. روی همه صندلی هایی كه به انتظار نشستند.. روی همه سبزه ها و دشت ها.. روی ستیغ همه كوه ها و فراز تپه ها و دره ها... پخش میشود روی همه برگ ریزانی كه در برابر قدمهایمان به خاك افتادند.. . . . شهریور كه میشود با هر گرفتگی آسمان من دلم استرس و هول آمدن باران را میكند.. همان باران كه هر قطره قطره اش مرا و بودن مرا تا فرا
کاش چون پاییز بودمکاش چون پاییز بودمکاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم.برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,آفتاب دیدگانم سرد می شد,آسمان سینه ام پر درد می شدناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زداشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.
وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانیدر کنارم قلب عاشق شعله می زد,در شرار آتش دردی نهانی.نغمه ی من ...همچو آواری نسیم پر شکستهعطر غم می ریخت بر دلهای خست
یك عالمه نوشته بودم یهو از بخش كامپیوتر اومدن كه كامپیوترمو سرویس كنن ، همه ی چیزایی كه نوشته بودم پرید! غذامو هم كه در فر گذاشته بودم روم نشد بیارم بخورم ، سوخت! یهو اومد روم نشد بگم صبر كن وبلاگمو بروز كنم!! عه! مگه نیومده بود كامپیوترو سرویس كنه ؟ پس با صاحاب كامپیوتر چ كار داشت؟
 
       امروز نمایشگاه مطبوعات بودم . از بیشتر رسانه هایی که پیگیرشون هستم دیدن کردم با برخی افراد سیاسی و جریان ها هم صحبت کردم و خیلی چیزها یاد گرفتم . ساعت حدود 3 بود یه صدای شعر خوانی می اومد نزدیک شدم غرفه ی دانشکده ی خبر بود برنامه ی تست صدای گویندگی داشتند اما هر کی بالا میرفت برای تست صدا احساس به خرج میداد خیلی دلم میخواست یه شعر هم من بخونم ولی ساعت 6 دیگه برنامه تموم شد و نوبت به من نرسید . اما الان ساعت 1 بامداد بارون خوبی شروع به بارید
باورتون می شه یك عالمه نوشته بودم یهو از بخش كامپیوتر اومدن كه كامپیوترمو سرویس كنن ، همه ی چیزایی كه نوشته بودم پرید! غذامو هم كه در فر گذاشته بودم روم نشد بیارم بخورم ، سوخت! یهو اومد روم نشد بگم صبر كن وبلاگمو بروز كنم!! عه! مگه نیومده بود كامپیوترو سرویس كنه ؟ پس با صاحاب كامپیوتر چ كار داشت؟
یک راننده لبنانی تعریف میکرد؛ ایام شهادت امیرالمومنین تو تاکسی مداحی گذاشته بودم و مسافری وهابی رو سوار کرده بودم.. به مقصد که رسید از ناراحتی اش گفت کرایه رو امام علی(ع) حساب میکنه و زد به فرار.. منم بخاطر کهولت سن نتونستم برم دنبالش.. چند لحظه بعد صدای زنگ موبایلی به گوشم خورد دیدم طرف گوشی آیفون اش رو جا گذاشته.. جواب دادم دیدم داره التماس میکنه بیا کرایه ات رو بدم.. منم گفتم امام علی(ع) کرایه رو داد تو برو گوشیتو از معاویه بگیر
یك پرتقال را از وسط نصف كرده بودم و به سختى پوستش را جدا كرده بودم و داخل یكى از پوست پرتقال ها یك شمع گذاشته بودم و روى آن یكى پوست را به شكل ستاره برش داده بودم و شمع را روشن كرده بودم و همهء لامپها را خاموش كرده بودم و یك فضاى رمانتیك-پاییزى درست كرده بودم و داشتم به سكوت گوش مى دادم.خیلى زود صداى گوشى سكوت را به هم زد.برادرم بود و یك خبر خوشحال كننده:
- سربازیم تموم شد.
 
تا خدا آب زندگانی را بر لبت تازه تر گذاشته استلب من را همیشه تشنه ی این شهد شیر و شکر گذاشته استاز بهار آمدی که سرتا پا میوه ی نو بر است اندامتباغ سبزی که حسرت من را تا ابد پشت در گذاشته استدست ها مانده در ترنجستان، و لبم روی غنچه ای سرخ استاین منم! شاعری خیالاتی که تو را زیر سر گذاشته استروز خلقت خدا در انسان ها روح خود را دمیده است اماجلوه های الهی اش را در تن تو بیشتر گذاشته استجای عشقت درون قلبم نیست قلب را می شود عوض بکننداین پدیده نشسته در
انگار حالا غم مانده فقط. یعنی وقتی چند ساعت قبل، در آن جاده‌ی خلوت، ماشین را کنار زدم و همراه با سایه که می‌خواند "ارغوان.. آسمان تو چه رنگ است امروز.." خواندم و بعد منفجر شده باشم انگار. فریاد زدم. فریاد و بعد اشک و اشک که می‌بارید و بند نمی‌آمد و چه‌قدر زوزه کشیدم و زجه زدم و مشت‌های گره‌کرده‌ای که می‌نشست روی پایم و.. همین. حالا بی‌قراری رفته انگار. یعنی نیست الآن. و چه خوب که نیست و چه‌ خوب‌تر که نیاید دیگر. که با غم می‌شود ساخت اما با بی
خانه ای که بالکن ندارد به درد جرز لای دیوار هم نمی خورد. اصلا من نمی دانم چرا اسم این آلونک های سه در چهار جعبه کبریتی را گذاشته اند خانه. نفست که بند  می آید حیاط که بماند حتی یک عدد بالکن هم پیدا نمی شود تا درش را باز کنی. سرت را بیرون بیاوری به نرده بالکن تکیه دهی و بغض را از گلویت بکشی بیرون و پرتش کنی . رویت را به آسمان بلند کنی ذره های خورشید به گونه ات بتابد و دست نوازش نسیم صورتت را لمس کند. اصلا در این خانه های بی بالکن نمی شود نفس عمیق کشید
شب بود و تاریکی شب شهر را تسکین می داد ..
ماه در آسمان تاریک شب می درخشید و آسمان غرق در دنیای ستارگان خاموش بود 
آسمان دلگیر و خسته از اشک هایش بود و شهر را سکوتی از جنس احساس احاطه کرده بود دست هایم را در جیب هایم فرو برده بودم و کنار جاده ی بی انتها و خسته از ضربه های باران قدم میزدم 
خسته بودم ، خسته از این شهر پر نقاب خسته از شبنم چشمانم که روی گونه هایم جاری می شدند .. 
به آسمان نگاه می کردم و اشک می ریختم 
قدم زدن زیر باران چه حسی به آدم می دهد
به نام خدا
 
به آقای همسر گفتم من اینجا پیاده می شوم. هنوز مانده بود تا دانشکده. کمی بعد از در شرقی پیاده شده بودم و با آهسته ترین سرعت ممکن قدم زده بودم. فکرها و خاطره ها و روزها مثل مهمانان ناخوانده یکی یکی سر و کله شان پیدا می شد. اطراف را نگاه کرده بودم و آرام قدم زده بودم. به دوراهی ها که رسیده بودم تردید کرده بودم. از کدام بیشتر خاطره دارم؟ کدام سهم امروز است؟  خاطره ها و آدم ها قدم به قدم با من آمده بودند. به نیمکت های دانشکده که رسیده بودم م
کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم. برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد آفتاب دیدگانم سرد می شد آسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد. وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم شاعری در چشم من میخواند ... شعری آسمانی در کنارم قلب عاشق شعله می زد در شرار آتش دردی نهانی. نغمه ی من ... همچو آواری نسیم پر شکسته عطر غم می ریخت بر دلهای خسته. پیش رویم : چهره تلخ زمستان جوان
سلام آسمانی ام
دست ها را می برم سمت آسمان و نگاهم را به از این پنجره نیمه باز به آسمان می افتد 
چقدر آسمان ابری  شبیه  آسمان دلم شده است
در دلم با خدا نجوا می كنم "  خدایا خوشحالم كن با بارش بارانی از كلمات آسمانی بی نشانه ام بر صحرای قلبم خدای خوشحالم كن ، با بارش باران رحمتت از آسمان" ، خدایا خوشحالم كن، خدایا خوشحالم كن
خانه ای که بالکن ندارد به درد جرز لای دیوار هم نمی خورد. اصلا من نمی دانم چرا اسم این آلونک های سه در چهار جعبه کبریتی را گذاشته اند خانه. نفست که بند  می آید حیاط که بماند حتی یک عدد بالکن هم پیدا نمی شود تا درش را باز کنی. سرت را بیرون بیاوری به نرده بالکن تکیه دهی و بغض را از گلویت بکشی بیرون و پرتش کنی . رویت را به آسمان بلند کنی ذره های خورشید به گونه ات بتابد و دست نوازش نسیم صورتت را لمس کند. اصلا در این خانه های بی بالکن نمی شود نفس عمیق کشید

سلام نفسی
دیشب یه چی مثه قران میخوندم برای یکی که به فارسی بود و خودمونی... همرو خوندم براش...
فقط اینو یادمه :
کی گفته خالق احساس ترس نمیکنه(یا نمیترسه)
بعد اومده بودم سر وبلاگم اسمشو گذاشته بودم دوبخشی که بخش اخرش بود :
خدا عاشق بنده هاشه
 
الان مینویسمش
امروز ناخوش احوال بودم و سرکار نرفتم و خیلی از روز رو خواب بودم...
تو آیینه خودم رو می دیدم سفیدی موها م بیش تر شده...
گل م سر ناسازگاری گذاشته بازم امروز ریخت...
دیگه چیزی ازش نمونده...
از خودم چی ؟ 
 
کاش می تونستم برش گردون م اونجایی که بود...طاقت ناراحتی ش رو ندارم...
 
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودمکاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودمبرگهای آرزوهایم یکایک زرد میشدآفتاب دیدگانم سرد میشدآسمان سینه ام پر درد می شدناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزداشکهایم همچو باراندامنم را رنگ می زد
                                     
 
در کشتی بزرگی همسفران زیادی داشتم دوست و اشنا
حادثه ایی امد و کشتی نابود شد
همه خودشان را نجات دادند
من اما
نه شناگر روز حادثه بودم
و نه دل مردن داشتم
همه ان ها نظاره گر بودند و کسی حتی نخواست نجاتم دهد
تلخ تر از همه چهره اشنای کسی بود که نام مقدس عشق را رویش گذاشته بودم
دست از تلاش برداشتم
تسلیم سرنوشت شدم
و روی تخته پاره ایی روی موج ها منتظر پایان قصه ام بودم
تا اینکه
از دور خشکی را دیدم
جزیره...
همان جزیره دوستی من بود
 
 
+چرا دیگه خوابت میبین
سوختم این سوختن ،را هم نگارم دید و رفتباختم در عشق و بر، این باختن خندید و رفت
درد دلهایم نوشتم ،یک شبی ،تحویل دادم آسمانآسمان بر حال و روزم ، لحظه ای بارید و رفت
بغض کردم، گریه گردم ،نیمه شب در خلوتممونس تنهاییم غم بود، خسته شد ،نالید و رفت
عشق گر سلطان عالم ،من گدایی بر درشپادشاهم بر گدا ، جام بلا بخشید و رفت
عاشقی بودم برای ،عشق خود دلداده ایعشق من شد بی وفا، بی اعتبارم کرد و رفت
این جفای روزگار ،دل سنگ سنگم میکندنامروت با غمش ،سنگ صبورم کر
کاش یک تکه سنگ بودم.یک تکه چوب.مشتی خاک.
کاش یک سپور بودم.یک نانوا.یک خیاط.یک دست فروش.
دوره گرد.پزشک.وزیر.یک واکسی کنار خیابان...
کاش کسی بودم که تو را نمیشناخت.کاش دلم از سنگ بود.کاش اصلا دل نداشتم.کاش اصلا نبودم.کاش نبودی...
کاش میشد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد.
آخ مهتاب! کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم. یا یک مشت خاک باغچه ات.
کاش دستگیره ی اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی.
کاش چادرت بودم.نه،کاش دست هات بودم.کاش چشم هات بودم.
کاش دلت بود

مدتهاست موسیقی گوش ندادم.  مدتهاست که موسیقی موردعلاقه ندارم. هیچ موسیقی توی روحم نمیرود. هیچکدام از حس و حالشان با حس و حالِ من یکی نیست و هیچکدام از حرفهایشان، حرفهایِ توی دلِ من نیست. من نه عاشقم که معشوقم تنهام گذاشته باشد و نه کسی را تنها گذاشته ام و نه هیچ کدام از اراجیفِ آنها.  و دیشب که آن موسیقیِ محلی از تلویزیون پخش شده بود و من تنها از دور صداش را شنیده بودم و بخاطرِ زبانِ محلیشان که نمیدانم مالِ کجا بود هیچی ازش را نفهمیده بودم ولی
میدونی...؟!
این روزا مدااام یه شعر رو با خودم زمزمه میکنم...
کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز بودم
برگ های آرزو هایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد میشد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ میزد
وه چه زیبا بود اگر چون پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در  من میخواد شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله میزد در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من
همچو آواری نسیمی پر شکسته
عطر غم میریخت
.نبار ای آسمان ، چشمان من همیشه پر آب استنگیرد جا به سینه این دل ِ دیوانه بی تاب است
 
دل ِ بی تاب و چشمی پر ز آب و بی قراری هانصیبم گشته ومن زنده ام اینهم ز اعجاب است
 
بهاران یا که پاییز است چه فرقی می‌کند زیراکه چشم پر ز اشک من همیشه خسته و خواب است
 
هزاران بار تقدیم تو بنمودم چو رعیت کِشتهٔ خود راکه در آبادی عاشق کُشان قلب تو ارباب است
 
دلت "بوبکر بغدادی" ، دلم چون "موصلی"در خونتو ای کافر ترین مُسلم دل من هم ز اصحاب است
 
دل ِ من انتظار مرحمت دا
کاش برمیگشتم به ۲۴ مهر سال ۹۳برمیگشتم  ،  کاش هرگز انصراف نداده بودم  
کاش هرگز نیومده بودم خوابگاه...احساس میکنم محیط خیلی روم تاثیر گذاشته...همه آرزوهامو گم کردم‌‌‌....دیگه رویاهای قبلیمو ندارم...فقط میخوام برم‌ بمیرم...یکنواختی و افسردگی احمقانه ای کل زندگیمو‌گرفته..همش میخوابم..حوصله هیچ کاری را ندارم..دیگه نمیتونم حتی درسای چرند اینجا را بخونم ..خیلی دلم میخواد بمیرم..

 
کاش چون پاییز بودم
...
کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.
برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,
آفتاب دیدگانم سرد می شد,
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.
 
وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,
وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,
شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد,
در شرار آتش دردی نهانی.
نغمه ی من ...
همچو آواری نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت
یادم میاد اولین باری که عکس پروفایلشو عوض کرد چقدر ذوق زده شده بودم انگار تمام دنیا رو بهم داده بودن نتمم ضعیف بود با چنان اشتیاقی منتظر دان شدن عکس پروفایلش بودم که هیچ وقت یادم نمیره...
چه روزایی داشتم...و الان چه روزایی دارم....
دومین عکسی که گذاشته بود این بود...

باز هم باران بود
و دلم تنگ و غریب
من در اندیشه ی تو
آسمان غرق در اندوه خودش
و خدا با ما بود
باز هم باران بود
آسمان محو تماشای نگاهم و من اندر غم خویش
آسمان،شعر،هوای خنک پاییزی
من،خیال تو،درختان همگی
پای هر شر شر باران همه جان گوش شدیم
و خدا با ما بود...
باز هم باران بود...
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

برای ورود به کانال الگرام ما کلیک کنید